[ روضه های دروغ ! ]

شهيد مرتضي مطهّري

حماسه حسيني

گفتگو با دكتر مصطفي گوهري پيرامون ملّا حسين كاشفي و كتاب روضة الشّهداء را اينجا بخوانيد .

حادثه ی كربلا برای ما مردم خواهی نخواهی یك حادثه ی بزرگ اجتماعی است؛ یعنی این حادثه در تربیت ما ، در خُلق و خوی ما اثر دارد ، ... با كمال تأسّف باید عرض كنم تحریفهایی كه به دست ما مردم در این حادثه صورت گرفته است ، همه در جهت پایین آوردن و مسخ كردن قضیّه بوده است ، در جهت بی خاصیّت كردن و بی اثر كردن قضیّه بوده است و در این امر ، هم گویندگان و علمای امّت تقصیر داشته اند و هم مردم ... نمونه هایی از بعضی تحریفهایی كه در لفظ و ظاهر شده است ، یعنی در شكل قضیه ، در چیزهایی كه نسبت داده اند ، ذكر می كنم . مطلب آن قدر زیاد است كه قابل بیان كردن نیست . اگر بخواهند روضه های دروغ را جمع كنند ، روضه هایی كه می خوانند و دروغ است ، شاید چند جلد كتاب پانصد صفحه ای بشود ، من فقط به طور نمونه عرض می كنم ، و عرض خواهم كرد كه من اینها را از چه كتابی در همین مطلب استفاده كرده ام .

كتاب لؤلؤ و مرجان

مرحوم حاج میرزا حسین نوری ( اعلی اللّه مقامه ) ... كتابی در همین موضوع منبر نوشته است به نام « لؤلؤ و مرجان » .

این مردِ بزرگ ، در همین كتاب خودش ... نمونه هایی از دروغهایی كه معمول است و اینها را به ... حادثه ی تاریخی كربلا ، نسبت می دهند ذكر كرده است . آنچه كه من عرض می كنم غالباً یا همه ی آن همانهایی است كه مرحوم حاجی نوری هم از آنها ناله كرده است ... این مرد بزرگ صریحاً می گوید : امروز باید عزای حسین را گرفت ، اما برای حسین در عصر ما یك عزای جدیدی است كه در گذشته نبوده است و آن عزای جدید این همه دروغهاست كه در باره ی حادثه ی كربلا گفته می شود و اَحَدی جلو این دروغها را نمی گیرد . امروز بر این مصیبت حسین بن علی باید گریست ، نه بر آن شمشیرها و نیزه هایی كه در آن روز بر پیكر شریفش وارد شد.

و در مقدّمه ی كتاب نوشته است كه فلان عالِم بزرگ از عُلمای هندوستان نامه ای به من نوشته است و از روضه های دروغی كه در هندوستان خوانده می شود شكایت كرده و از من خواهش كرده است كه یك كاری بكنم ، كتابی بنویسم كه جلوی روضه های دروغ در آنجا گرفته بشود . بعد مرحوم حاجی به این عبارت ذكر می كند ، می نویسد:

این عالِم هندی خیال كرده كه روضه خوانها وقتی به هندوستان می روند دروغ می گویند ، نمی داند كه آب از سرچشمه گل آلود است ، مركز روضه های دروغ ، كربلا و نجف و ایران است . همان مراكز تشیّع مركز روضه های دروغ است.  ...

دو مسئوليّت بزرگ مردم

... شما مردمی كه اینجا نشسته اید ، هیچ خیال نمی كنید كه در این قضیّه مسئول هستید و خیال می كنید كه مسئول فقط گویندگان هستند . دو مسئولیّت بزرگ ، مردم دارند .

ـ یك مسئولیّت این است كه نهی از منكر بر همه واجب است . وقتی كه می فهمید و می دانید ـ و مردم اغلب هم می دانند ـ كه دروغ است ، نباید در آن مجلس بنشینید ، كه حرام است ، بلكه باید مبارزه كنید .

ـ و دیگر این تمایلی است كه صاحب مجلسها و مستمعین به گیراندنِ مجلس دارند ، مجلس باید بگیرد ، باید كربلا بشود . روضه خوان بیچاره می بیند كه اگر بنا بشود هرچه می گوید از آن راستها باشد مجلسش نمی گیرد ، بعد همین مردم هم دعوتش نمی كنند ، ناچار یك چیزی هم اضافه می كند . این انتظار را مردم باید از سر خودشان بیرون كنند ، [ نگویند ] فلان روضه خوانی كه مجلس او می گیرد ، فلان روضه خوانی كه كربلا می كند . كربلا می كند یعنی چه ؟! شما باید روضه ی راست را بشنوید و معارف و سطح فكرتان بالا بیاید ، به طوری كه اگر در یك كلمه روحتان اهتزاز پیدا كرد ، یعنی با روح حسین بن علی هماهنگی كرد ، و اشكی و لو ذرّه ای ، و لو به قدر بال مگس [ جاری شد ، ] اگر یك چُنین اشكی در حالت هماهنگی روح شما با حسین بن علی از چشم شما بیرون بیاید ، واقعاً مقام بزرگی برای شماست.

امّا اشكی كه از راه قصّابی كردن بخواهد از چشم شما بیاید ، اگر یك دریا هم باشد ارزش ندارد . « داد بكشید » یعنی چه ؟! چرا داد بكشید ؟!

 [ كمی از آن زهرماری ها قاطی كن . ]

نقل كردند یكی از علمای بزرگ در یكی از شهرستانها تا اندازه ای دردِ دین داشت و همیشه ایراد می گرفت ، می گفت : چرا این حرفهای دروغ را می گویید ؟ و می گفتند تعبیرش هم این بود ، می گفت : این زهر مارها چیست كه بالای این منبرها می گویید ؟ یك وقت به یك واعظی گفت : آقا این زهر مارها چیست كه می گویید ؟ او گفت : غیر از این نمی شود ، اگر اینها را نگوییم اصلاً باید در دكّان را تخته كنیم و برویم . گفت : خیر ، اینها دروغ است . تا اینكه آن آقا خودش در مسجد خودش مجلسی به پا كرد و همان واعظ را دعوت كرد ، خودش هم بانی شد . به او گفت : من می خواهم به عنوان نمونه یك مجلسی ترتیب بدهم ، تو هم باید مقیّد باشی جز از كتابهای معتبر هیچ روضه ای نخوانی ، فقط روضه ی راست بخوانی ( گفتند : تكیه كلامش هم این بود كه از آن زهرماری ها نگو ، یعنی از آن دروغها ) ، از آن زهرماری ها چیزی نگویی . گفت : چَشم ، چون مجلس مال شماست من هم همین طور [ عمل می كنم . ] شب اوّل خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود . منبر را هم كنار محراب گذاشته بودند . آن آقا رفت صحبتهایش را كرد ، نوبت روضه شد . او مقیّد بود كه جز روضه ی راست چیزی نخواند.

خواند و خواند ، مجلس هیچ تكان نخورد و همین طور یخ كرده بود . این آقا دید عجب!  این مجلس مال خودش هم هست ، بعد مردم چه می گویند ، زنها می گویند : لا بُد آقا نیّتش پاك نیست كه مجلسش نمی گیرد ، اگر آقا خودش نیّتش درست بود ، اخلاص نیّت داشت حالا كربلا شده بود . دید آبرویش دارد می رود . چه بكند ؟ آرام و زیرچشمی به او گفت : كمی از آن زهرماری ها قاطی كن.

یك مسئولیّت بزرگ این مسئولیت است ، [ مقاومت در برابر ] این انتظاری كه مردم برای كربلا شدن دارند . این خودش دروغ ساز است و لهذا غالب جعلیاتی كه شده است ، مقدّمه ی گریز زدن بوده است ؛ یعنی جَعل شده است برای اینكه بشود از آن جَعل یك گُریزی زد و اشك مردم را جاری كرد ، و غیر از این چیزی نبوده است.

نمونه هايي از تحريف در شكل اين حادثه

روابط حضرت أبو الفضل و حضرت سیّد الشّهداء

یكی از قضایایی كه همه ی ما شنیده ایم [ این است كه ] راجع به روابط حضرت أبو الفضل و حضرت سیّد الشّهداء می گویند : روزی امیر المؤمنین علی علیه السّلام در بالای منبر بود و خطبه می خواند . امام حسین علیه السّلام فرمود : من تشنه ام ، آب می خواهم ، حضرت فرمود : كسی برای فرزندم آب بیاورد . اوّل كسی كه از جا برخاست ، كودكی بود كه همان حضرت أبو الفضل العباس بود . ایشان رفتند و از مادرشان یك كاسه آب گرفتند و آمدند ( آن هم با چه طول و تفصیلی ) . در حالی وارد شد كه [ آن را ] روی سرش گرفته بود و آب هم می ریخت . امیر المؤمنین علی علیه السّلام چشمشان كه به این منظره افتاد ، اشكشان جاری شد . به آقا عرض كردند : آقا شما چرا گریه می كنید ؟ فرمود : بله ، قضایای كربلا یادم افتاد . معلوم است كه این گریز به كجاها منتهی می شود.

حاجی نوری در اینجا بحث عالی ای دارد ، می گوید : شما می گویید ؛ علی در بالای منبر بود و خطبه می خواند . علی فقط در زمانِ خلافتش بود كه منبر می رفت و خطبه می خواند ، پس در كوفه بوده است . خلافت حضرتِ امیر در كوفه در چه سالی بود ؟ بین سال 36 و 41 . در آن وقت امام حسین در چه سنّی بود ؟ مردی بود تقریباً 33 ساله.

می گوید : آیا اصلاً این حرف معقول است كه یك مرد 33 ساله در حالی كه پدرش دارد مردم را موعظه می كند ، خطابه می خواند ، یك دفعه وسط خطابه بدَوَد : آقا من تشنه ام ، آب می خواهم ؟! اگر یك آدم معمولی این كار را بكند ، می گویید : چه آدم بی ادب بی تربیتی است ! و تازه حضرتِ أبو الفضل در آن وقت كودك نبوده ، یك جوان در حدودِ پانزده ساله بوده است . یك چُنین جعلی ، تحریفی [ كردند . ] حالا غیر از موضوع دروغ بودنش ، از نظر ارزش آیا این شأنِ امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد ؟ مسلّم است كه پایین می آورد . یك دروغی به امام نسبت دادیم و آبروی امام را بُردیم ، طوری حرف زدیم كه امام را در سطح بی ادب ترین افراد مردم تنزّل دادیم كه در حالی كه پدری مثلِ علی دارد حرف می زند تشنه اش می شود ، طاقت نمی آورد كه جلسه تمام شود ، حرف آقا را قطع می كند : من تشنه ام ، بگویید برای من آب بیاورند!  

[ جلال و كوكبه ی پادشاهِ حجاز ! ]

درباره ی این ماجرا كه قاصدی از قاصدهای كوفه برای أباعبداللّه نامه آورده بود این طور نقل كرده اند ـ یعنی این طور بسته اند ، تحریف و جعل كرده اند ـ كه آمد خدمتِ آقا جواب خواست ، آقا فرمود : سه روز دیگر بیا از من جواب بگیر . سه روز دیگر كه سراغ گرفت ، گفتند : آقا امروز عازم به رفتن اند . این هم گفت : پس حالا كه آقا بیرون می روند ، من بروم جلال و كوكبه ی پادشاهِ حجاز را ببینم كه چگونه است ؟ رفت دید آقا خودشان روی یك كرسی مثلاً مرصّعی نشسته اند ، بنی هاشم روی كرسیهای چُنین و چُنان نشسته اند ، بعد مَحملها و عَماریهایی آوردند ، چه حریرها ، چه دیباجها ، چه چیزها در آنجا بود ! بعد مخدّرات را آوردند با چه احترامی سوار این محملها كردند.

اینها را می گویند و می گویند ، بعد می گویند امّا عصر روز یازدهم اینها كه چُنین محترمانه آمدند ، آن وقت دیگر چه حالی داشتند!

حاجی نوری می گوید : این حرفها یعنی چه ؟! این تاریخ است ، امام حسین در حالی كه بیرون آمد این آیه را می خواند : « فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ  » ، ( قَصَص ، 28 / 21 ) یعنی خودش را در این بیرون آمدن تشبیه می كرد به موسی بن عمران در وقتی كه از فرعون فرار می كرد و [ از شهر ] بیرون می آمد « قالَ : عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ اَلسَّبِیلِ » ، ( قَصَص ، 28 / 22 ) یك قافله ی بسیار بسیار ساده ای حَرَكَت كرده بود . مگر عظمتِ ابا عبد الله به این است كه یك كُرسی مثلاً زرّین برایش گذاشته باشند ؟ یا عظمتِ خاندانِ او به این است كه سوار مَحملهایی شده باشند كه آنها را از دیباج و حَریر پوشانده باشند ، اسبهایشان چطور باشد ، شترهایشان چطور باشد ، نوكرهایشان چطور باشند ؟! كجا بوده یك چُنین چیزهایی ؟!

[ قصّه ی لیلا مادر حضرت علی اكبر ]

حالا من به طور نمونه بعضی از قضایایی را كه در كربلا نسبت می دهند ، عرض می كنم . یكی از معروف ترین قضایا كه حتّی یك تاریخ به آن گواهی نمی دهد ، قصّه ی لیلا مادر حضرت علی اكبر است . البتّه ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ، ولی یك مورّخ نگفته است كه لیلا در كربلا بوده است . امّا چقدر ما روضه ی لیلا و علی اكبر خواندیم ، روضه ی آمدن لیلا به بالین علی اكبر ! حتّی من در قم در مجلسی كه به نام آیة اللّه بروجردی تشكیل شده بود ، البتّه خود ایشان نبودند ، همین روضه را شنیدم كه علی اكبر رفت به میدان ، حضرت به لیلا فرمود : از جدّم شنیدم كه دعای مادر در حقّ فرزند مستجاب است ، برو در فلان خیمه ی خلوت ، موهایت را پریشان كن و در حقّ فرزندت دعا كن ، بلكه خداوند این فرزند را سالم به ما برگرداند!

اصلاً لیلایی در كربلا نبوده . به علاوه این منطق منطقِ حسین نیست . منطقِ حسین در روز عاشورا منطق جانبازی است . درباره ی علی اكبر تمام مورّخین نوشته اند كه درباره ی هركس كه آمد اجازه خواست ، اگر به نحوی می شد حضرت عُذری برایش ذكر كند ذكر می كرد الاّ برای علی اكبر « فَاسْتَأْذَنَ اَباهُ فَأَذِنَ لَهُ » یعنی تا اجازه خواست ، گفت : برو.

حالا چه شعرها [خوانده می شود ] :

خیز ای بابا از این صحــــرا رویم .......... نك به سوی خیمه ی لیلا رویم

[ ليلا يا ليلي ؟! ]

... چند سال پیش در همین تهران ، در منزلِ یكی از علمای بزرگ این شهر ، یكی از اهل منبر روضه ی لیلا خواند . یك چیزی من آنجا شنیدم كه به عمرم نشنیده بودم . گفت وقتی كه حضرتِ لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان كرد ، بعد نذر كرد كه اگر خدا علی اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود ، از كربلا تا مدینه ریحان بكارد ! ( سیصد فرسخ راه است . ) این را گفت ، یك مرتبه زد زیر آواز :

« نَذْرٌ عَلَیَّ لَإنْ عادوا وَ اِنْ رَجَعوا .......... لَأَزْرَعَنَّ طَریقَ الطَّفِّ رَیْحاناً »

( من نذر كردم كه اگر اینها برگردند ، راه طفّ را ریحان بكارم . ) این بیشتر برای من اسبابِ تعجّب شد كه این شعر عربی از كجا پیدا شد ؟ بعد رفتیم دنبالش گشتیم ، دیدیم این طفّی كه در این شعر آمده كربلا نیست ، « طف » آن سرزمینی بوده كه لیلا [ معشوق ] مجنونِ عامری ، همین عاشق معروف ، در آن سرزمین سكونت می كرده و این شعر از مجنون است برای لیلی ، و این آدم این شعر را برای لیلای مادر علی اكبر و برای كربلا می خوانْد . آخر اگر یك مسیحی یا یك یهودی یا یك آدم لامذهب در آنجا باشد، او كه نمی فهمد كه اینها را این بابا از خودش جعل كرده ؛ می گوید : تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد ! العیاذ باللّه اینها زنهایشان شعور نداشتند ؟ « نذر می كنم از كربلا تا مدینه ریحان بكارم » یعنی چه ؟!

[ عروسی قاسم نوكدخدا ]

... می گویند : در همان گرماگرم روز عاشورا كه می دانیم مجالِ نماز خواندن هم نبود و امام نماز خوف خواند ، [ حتّی دو نفر از اصحاب آمدند خودشان را برای امام سپر قرار دادند كه امام بتوانند این دو ركعت نماز خوف را بخوانند . ( نماز خوف یعنی همین نماز فریضه را به صورت قصر می خوانند . ) قطعاً امام با عجله هم می خوانده اند . تا امام این دو ركعت نماز را خواندند ، این دو نفر در اثر تیرهای پیاپی كه می آمد ، از پا درآمدند . مجالی برای نماز خواندن به اینها نمی دادند.  ]

امام فرمود : حجله ی عروسی راه بیندازید ، من می خواهم عروسی قاسم را با یكی از دخترهایم ، لااقلّ شبیهش هم شده ، در اینجا ببینم . ( حالا قاسم یك بچّه ی سیزده ساله است . ) چرا ؟ آخر آرزو دارم ، آرزو را كه نمی توانم به گور ببرم . شما را به خدا ببینید ، یك حرفی است كه اگر به زن دهاتی بگویی ، به او بَر می خورد . گاهی از یك افراد خیلی سطح پایین [ می شنویم كه ] من آرزو دارم عروسی پسرم را ببینم ، عروسی دخترم را ببینم . حالا در یك چُنین گرماگرم زد و خورد كه مَجال نماز خواندن نیست ، می گویند حضرت فرمود كه : من در همین جا می خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد كنم و یك شكل عروسی هم شده است در اینجا راه بیندازم . یكی از چیزهایی كه از تعزیه خوان های قدیم ما هرگز جدا نمی شد ، عروسی قاسم بود ، قاسم نوكدخدا ، یعنی نوداماد ، قاسم نوداماد ؛ در صورتی كه این قضیّه در هیچ كتابی از كتابهای تاریخی معتبر وجود ندارد.

این مرد عالِم ، حاجی نوری ، می گوید : اوّل كسی كه این [ قضیه ] را در كتابش نوشته است ، ملّا حسین كاشفی بوده در كتابی به نام « روضة الشّهداء » و اصل قضیّه دروغ و صددرصد دروغ است . سبحان اللّه ! گفت:

بس كه ببستند بر او برگ و ساز .......... گـــر تـو ببینـی نشنـاسیـش بـاز

اگر سیّد الشّهداء علیه السّلام بیاید و ببیند ( او در عالَم معنا كه می بیند ، اگر در عالَم ظاهر هم بیاید ببیند ) چه می بیند ؟ می بیند ما برای او اصحاب و یارانی ذكر كرده ایم كه او اصلاً یك چُنین اصحاب و یارانی نداشته است .

[ هاشم بن عُتبه ی مرقال با نیزه ی هجده ذرعی ]

مثلاً در كتاب مُحرِق القلوب ـ كه اتفاقاً نویسنده اش عالِم و فقیه بزرگی است ولی در این موضوعات اطّلاع نداشته ـ نوشته است یكی از اصحابی كه در روز عاشورا از زیر زمین جوشید هاشم مرقال بود و یك نیزه ی هجده ذرعی هم دستش بود . آخر یك كسی هم گفته بود سنان ابن أنس كه به قولِ بعضی سر امام حسین را بُرید ( بیشتر هم می گویند او سر حضرت را بُرید ) نیزه ای داشت كه شصت ذرع بود . گفتند : آخر نیزه ی شصت ذرعی كه نمی شود ! گفت خدا از بهشت برایش فرستاده بود ! محرق القلوب نوشته است كه هاشم بن عُتبه ی مرقال با نیزه ی هجده ذرعی پیدا شد . در حالی كه این هاشم بن عُتبه از اصحابِ حضرتِ امیر بوده و در بیست سال پیش كُشته شده بود . برای امام حسین یارانی ذكر می كنیم كه نداشته است.  

زعفر جنّی جزء یاران امام حسین است ؛ دشمنانی ذكر می كنند كه [ امام چُنین یاری ] نداشته است . در كتاب اسرار الشّهاده نوشته است كه در كربلا یك میلیون و ششصد هزار نفر لشكر عمر سعد بود . آخر اینها از كجا پیدا شدند ؟ اینها هم همه از كوفه بودند . مگر چُنین چیزی می شود ؟ در آن كتاب نوشته است امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش كشت . با بمبی كه روی هیروشیما انداختند ، تازه شصت هزار نفر كشته شد . من چند روز پیش حساب كردم كه اگر فرض كنیم كه شمشیر مرتّب بیاید و در هر ثانیه یك نفر كشته شود ، سیصد هزار نفر ، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد . دیدند كه جور درنمی آید ، چه بكنند ؟ گفتند : روز عاشورا هم هفتاد ساعت بود . [ همچُنین نوشته است ] حضرت أبو الفضل بیست و پنج هزار نفر را كشت . حساب كردم شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت می خواهد اگر در هر ثانیه یك نفر كشته شده باشد.

پس باور كنیم حرف این مرد بزرگ حاجی نوری را كه می گوید : امروز اگر كسی بخواهد بگرید ، اگر كسی بخواهد ذكر مصیبت كند ، بر مصائب جدیده ی أبا عبد اللّه باید بگرید ، بر این دروغهایی كه به أبا عبد اللّه علیه السّلام نسبت داده می شود . اینها كه عرض می كنم نمونه های كوچكی است.

اربعین می رسد ، همه ی مردم این روضه را گوش می كنند كه اُسرا از شام كه بر می گشتند ، آمدند به كربلا و در آنجا با جابر ملاقات كردند ، امام زین العابدین با جابر ملاقات كرد ، در صورتی كه این مطلب جز در كتاب لهوف كه آن هم خود سیّد بن طاووس در كتابهای دیگرش آن را تكذیب كرده و لااقل تأیید نكرده است ، در هیچ كتابی نیست و هیچ دلیل عقلی هم قبول نمی كند . ولی مگر می شود این را از مردم گرفت . در اربعین تنها موضوعی كه مطرح است موضوع زیارتِ امام حسین است چون اوّلین زائرش جابر بوده است و در این روز زیارت امام حسین سنّت شده است . اربعین جز موضوع زیارت امام حسین هیچ چیز دیگری ندارد ، موضوع تجدیدِ عزای اهل بیت نیست ، موضوع آمدنِ اهل بیت به كربلا نیست ، اصلاً راه شام از كربلا نیست ، راه شام به مدینه از خود شام جدا می شود ...

 [ حسّ اسطوره سازی ]

حاجی نوری ، این مرد بزرگ ، در كتاب لؤلؤ و مرجان انتقاد می كند ، می گوید : برای شجاعت أبو الفضل در جنگ صفّین ـ كه اصل شركت حضرت هم معلوم نیست ، اگر هم شركت كرده یك بچّه ی پانزده ساله بوده است ـ نوشته اند : أبو الفضل العبّاس مردی را پرتاب كرد به هوا ، یكی دیگر را پرتاب كرد ، یكی دیگر را ، تا هشتاد نفر . هشتادمی را كه پرتاب كرد ، هنوز اوّلی به زمین نیامده بود . اولی كه آمد به زمین دونیمش كرد ، دومی را دونیم كرد ، سومی را و ... از این افسانه ها !

در حادثه ی كربلا ، یك قسمت از تحریفاتی كه صورت گرفته است معلولِ حسّ اسطوره سازی است . مبالغه ها و اغراقهایی شده است . مخصوصاً اروپاییها می گویند در تاریخ مشرق زمین [مبالغه و اغراق ] زیاد است ، و راست هم می گویند.

 [ بیست و یك هزار احمدِ یك چشمِ كلّه پز ]

ملاّ آقای دربندی در اسرار الشهادة نوشته است عدد لشكریان عمر سعد سواره ی آنها ششصد هزار نفر بود ، پیاده ی آنها دو كرور و مجموعشان یك میلیون و شش صد هزار نفر بود ، همه هم اهلِ كوفه بودند . آخر كوفه مگر چقدر بزرگ بود ؟ كوفه یك شهر تازه سازی بود . هنوز سی و پنج سال بیشتر از عمر كوفه نگذشته بود ، چون كوفه را در زمانِ عُمَر بن الخطّاب ساختند و كوفه مركز سپاهیان اسلام بود . عُمَر دستور داد این شهر را در اینجا بسازند برای اینكه لشكریان اسلام در نزدیكی ایران یك مركزی داشته باشند . همه ی جمعیّت كوفه معلوم نیست در آن وقت آیا به صد هزار نفر می رسیده یا نمی رسیده است . آن وقت یك میلیون و ششصد هزار نفر سپاهی در آن روز جمع بشود و حسین بن علی علیه السّلام هم سیصد هزار نفر آنها را بكشد ، این با عقل جور در نمی آید . این [سخن ] این قضیّه را به طور كلّی از ارزش می اندازد ؛ حرف همان آدمی می شود كه می گویند درباره ی هرات اغراق و مبالغه می كرد ، می گفت : هرات یك وقتی خیلی بزرگ بود . گفتند : چقدر بزرگ بود ؟ گفت : در یك وقت در آنِ واحد در هرات بیست و یك هزار احمدِ یك چشمِ كلّه پز وجود داشت . چقدر ما باید آدم داشته باشیم و چقدر احمد داشته باشیم و چقدر احمد یك چشم داشته باشیم و چقدر احمد یك چشم كلّه پز داشته باشیم كه بیست و یك هزار احمد یك چشم كلّه پز وجود داشته باشد.

این حس اسطوره سازی خیلی كارها كرده است . ما كه نباید یك سند مقدّس را در اختیار افسانه سازها قرار بدهیم . « وَ اِنَّ لَنا فی كُلِّ خَلَفٍ عُدولاً یَنْفونَ عَنّا تَحْریفَ الْغالینَ وَ انْتِحالَ الْمُبْطِلینَ » . ما وظیفه داریم اینها را از چنگ این افسانه سازها بیرون بیاوریم.  ...

 [ یا أبا الفضل العبّاس ! ]

در ده پانزده سال پیش رفته بودم اصفهان . مرد بزرگی آنجا بود ، مرحوم آقا شیخ محمّد حسن نجف آبادی اعلی الله مقامه . من تازگی در جایی یك روضه ای شنیده بودم كه تا آن وقت نشنیده بودم و آن روضه خوان ـ كه اتفاقاً تریاكی هم بود ـ این روضه را كه خواند ، به قدری مردم را گریاند كه حدّ نداشت ، و خیلی هم عجیب بود . داستان یك پیرزنی [ است ] كه در زمان متوكّل می خواهد به زیارتِ امام حسین علیه السّلام برود و آن وقت دستها می بُریدند و چُنین و چُنان می كردند . این زن بارها می آید و خلاصه آخِرش رساند به آنجا كه این زن را بُردند در دریا انداختند تا او را غرق كنند . در همان حال این زن فریاد كرد : یا أبا الفضل العبّاس ! عن قریب كه داشت غرق می شد ، سواری آمد در همان دریا و گفت كه : ركاب اسب مرا بگیر . ركابش را گرفت . پیرزن گفت : تو چرا دستت را دراز نمی كنی ؟ گفت : آخر من دست در بدن ندارم . خیلی مفصّل گفت و خیلی هم گریه گرفت.

من این را برای مرحوم آقا شیخ محمّد حسن نجف آبادی نقل كردم . ایشان گفت كه : بیا تاریخچه ی این [ داستان ] را من به تو بگویم كه از كجاست . گفت : یك روزی در اصفهان در حدودِ بازار و مدرسه ی صدر مجلس روضه ای بود كه بزرگترین مجالس اصفهان بود ، حتّی مرحوم حاج ملّا اسماعیل خواجویی كه از علمای بزرگِ اصفهان بود در آنجا شركت می كرد . ( این قصّه قبل از زمان ایشان بوده ، ایشان هم از اشخاصِ معتبری نقل كردند . ) واعظی را اسم بُرد ، از معاریف هم بود ، گفته بود كه : من در آن جلسه خاتِم بودم و قرار بود آخِری باشم . منبریها كه می آمدند ، هنر خودشان را برای گریاندنِ مردم اِعمال می كردند . هركس كه می آمد روی دست دیگری می زد ، و بعد هم كه از منبر پایین می آمد ، می نشست ، می خواست هنر شخص بعد از خودش را ببیند . تا ظهر طول كشید . من دیدم هر كسی هر هنری داشت به كار بُرد ، اشكِ مردم را گرفتند ، فكر كردم من چه بكنم ؟ همان جا نشستم و این قصّه را جَعل كردم . رفتم گفتم ، كربلا كردم ، بالا دست همه زدم . عصر همان روز وقتی كه رفتم در چهارسوق ، مجلس روضه ، دیدم آن كه قبل از من است ، همین داستان را دارد بالای منبر می گوید ، همین كه من پیش از ظهر جَعل كردم . طولی نكشید كه در كتابها هم نوشتند و چاپ كردند.

[ روضه  سنگين ! ]

حاجی نوری در كتابش نوشته است یكی از علمای نجف كه اهل یزد بود برای من نقل كرد، گفت : من در جوانی یك سفری پیاده و از راه كویر به خراسان می رفتم . (شاید محرّم بوده است . ) در یكی از دهاتِ حدودِ نیشابور و تربت مسجدی بود ، من چون جایی نداشتم به مسجد رفتم . یك مردی آمد آنجا پیش نمازی كرد ، مردم هم نماز خواندند . بعد رفت منبر برای مردم صحبت كند . یك وقت من با كمالِ تعجّب دیدم كه فرّاش مسجد یك دامنِ سنگ آورد بالای منبر تحویل این آقا داد . حیرت كردم كه برای چیست ؟ تا رسید به روضه و گُریز . دستور داد چراغها را خاموش كردند . چراغها را كه خاموش كردند ، دیدم شروع كرد به سنگ پراندن به مستمعین . فریاد آخ سرم ، آخ دستم ، آخ سینه ام بلند شد ، غوغا شد . بعد چراغها را روشن كردند . دیدم سرها مجروح شده و باد كرده و مردم در حالی كه اشكشان می ریزد ، بیرون می روند . رفتم سراغ او و گفتم : آقا این چه كاری بود كردی ؟! گفت : من امتحان كرده ام ، اینها با هیچ روضه ای گریه نمی كنند . چون گریه كردن بر امام حسین علیه السّلام اجر و ثواب زیادی دارد و من دیدم راهش منحصر به این است كه با سنگ به سر اینها بزنم ، از این راه اینها را می گریانم ؛ چون هدف وسیله را مباح می كند . هدف ، گریه بر امام حسین است و لو اینكه آدم یك دامن سنگ به سر مردم بزند !

... به خدا قسم حرف حاجی حرف راستی است . می گوید : امروز اگر كسی بخواهد بر امام حسین علیه السّلام بگرید ، بر این مصیبتهایش باید بگرید ، بر این تحریفها و مسخها و دروغها باید بگرید.

ملّا حسین كاشفی ، « روضة الشهداء »

قبلاً عرض كردم ، كتابی است معروف به نام « روضة الشهداء » از ملّا حسین كاشفی.

حاجی فرموده بود كه این داستان زعفر جنّی و داستان عروسی قاسم ، اوّل بار در كتاب این مرد آمده است . حقیقت این است كه من این كتاب را ندیده بودم . خیال می كردم در آن یكی دو تا از این حرفهاست . بعد كه این كتاب را ـ كه به فارسی هم هست و تقریباً در پانصد سال پیش تألیف شده است ـ [ خواندم دیدم از این داستانها زیاد است . ] ملّا حسین كاشفی مردی است كه واعظ هم هست ، اتفاقاً این بی انصاف مرد باسوادی هم بوده است ، كتابهایی هم دارد ، صاحب انوار سُهیلی [ است ] كه خیلی عبارت پردازی كرده و می گویند : كلیله و دمنه را خراب كرده است . به هر حال مرد باسوادی بوده است.

تاریخش را كه انسان می خواند ، معلوم نیست كه او شیعه بوده یا سنّی ، و مثل اینكه اساساً یك مرد بوقلمون صفتی هم بوده است ، در میانِ شیعه ها خودش را یك شیعه ی صد در صد متصلّبی نشان می داده و در میانِ سنّی ها خودش را حنفی نشان می داده است . اصلاً اهل بیهق و سبزوار است . سبزوار مركز تشیّع بوده است و مردم آن هم فوق العاده متعصّب در تشیّع . اینجا كه در میان سبزواریها بود ، یك شیعه ی صد در صد شیعه بود . بعد می رفت هرات . ( می گویند : شوهر خواهر عبد الرحمن جامی یا باجناق او بود . ) آنجا كه می رفت، به روش اهل تسنّن بود.

این مرد ، واعظ هم بوده است . چون در سبزوار بود ، ذكر مصیبت می كرد . كتابی نوشته است به فارسی . اوّلین كتابی كه در مرثیه به فارسی نوشته شده همین كتاب روضة الشهداء است كه در پانصد سال پیش نوشته شده است ، چون وفات كاشفی در 910 ، اوایل قرن دهم ، بوده است و این كتاب یا در اواخر قرنِ نُهُم هجری نوشته شده است یا در اوایلِ قرنِ دهم . قبل از این كتاب مردم به منابع اصلی مراجعه می كردند.

شیخ مفید ( رضوان اللّه علیه ) ارشاد را نوشته است و چقدر متقن نوشته است . ما اگر به ارشادِ شیخ مفید خودمان مراجعه كنیم ، احتیاج به منبع دیگر نداریم . [ در ] تواریخ اهل تسنّن ، طبری نوشته است ، ابن اثیر نوشته است ، یعقوبی نوشته است ، ابن عساكر نوشته است ، خوارزمی نوشته است . من نمی دانم این بی انصاف چه كرده است ! من وقتی این كتاب را خواندم ، دیدم حتّی اسمها جعلی است ؛ یعنی در میانِ اصحابِ امام حسین اسمهایی را می آورد كه اصلاً چُنین آدمهایی وجود نداشته اند ؛ در میانِ دشمنها اسمهایی می برد كه همه جَعلی است ؛ داستانها را به شكلِ افسانه در آورده است . چون این كتاب اوّلین كتابی بود كه به زبان فارسی نوشته شد ، [ مرثیه خوانها ] كه اغلب بی سواد بودند و به كتابهای عربی مراجعه نمی كردند ، همین كتاب را می گرفتند و در مجالس از رو می خواندند . این است كه امروز مجلس عزاداری امام حسین را ما « روضه خوانی » می گوییم . در زمان امام حسین روضه خوانی نمی گفتند ، در زمان حضرتِ صادق هم روضه خوانی نمی گفتند ، در زمانِ امام حسن عسكری هم روضه خوانی نمی گفتند ، بعد در زمان سیّد مرتضی هم روضه خوانی نمی گفتند ، در زمان خواجه نصیر الدّین طوسی هم روضه خوانی نمی گفتند . از پانصد سال پیش به این طرف ، اسم این كار شده « روضه خوانی » . روضه خوانی یعنی خواندن كتابِ روضة الشّهداء ، همان كتابِ دروغ . از وقتی كه این كتاب در دست و بالها افتاد ، دیگر كسی تاریخ واقعی امام حسین را مطالعه نكرد و شد افسانه سازیِ روضة الشهداء خواندن . ما شدیم روضه خوان ، یعنی روضة الشهداء خوان ، یعنی افسانه ها را نقل كردن و به تاریخ امام حسین توجّه نكردن.

ملّا آقاي دربندي و « اسرار الشهادة »

گفت : « وَ زادَتِ التَّنْبورُ نَغْمَةً اُخْری » ؛ بعد در شصت هفتاد سال پیش ، مرحوم ملا آقای دربندی پیدا شد . تمام حرفهای روضة الشهداء را به اضافه ی یك چیزهای دیگر ، همه را یكجا جمع كرد كه دیگر واویلاست ! واقعاً به اسلام باید گریست . حاجی نوری نوشته اند ما در درس مرحوم حاج شیخ عبد الحسین تهرانی بودیم ـ كه مرد بسیار بزرگواری و استاد حاجی نوری بوده است ـ و از محضر ایشان استفاده می كردیم ، یك سیّد روضه خوانی اهلِ حِلّه آمد و یك كتاب مَقتلی به ایشان نشان داد كه ایشان ببینند معتبر هست یا معتبر نیست . این كتاب نه اوّل داشت و نه آخِر ، فقط یك جایش نوشته بود كه تألیف فلان ملاّی جبل عاملی از شاگردانِ صاحبِ معالم است . مرحوم آقا شیخ عبد الحسین این كتاب را گرفت كه مطالعه كند . اولاً در احوال آن عالِم نگاه كرد ، دید چُنین كتابی به نام او ننوشته اند . ثانیاً خود كتاب را مطالعه كرد ، دید مملوّ از اكاذیب است . به آن سیّد گفت : این كتاب همه اش دروغ است ، مبادا این كتاب را بیرون بیاوری یا از این كتاب چیزی نقل كنی كه جایز نیست و اساساً این كتاب از آن عالِم نیست ، مطالبش هم همه دروغ است . حاجی می نویسد : همین كتاب به دستِ صاحب اسرار الشهادة افتاد ، از اوّل تا آخِرش را نقل كرد.

اینها گریه دارد ، خدا می داند گریه دارد . این حكایت را هم برایتان نقل كنم ، كه تأثّرآور است . باز ایشان نقل می كنند ، نوشته اند یك مردی رفت خدمتِ مرحوم صاحبِ مَقامع [ مرحوم آقا محمّد علی ، پسر مرحوم وحید بهبهانی ] و گفت : من دیشب خواب وحشتناكی دیدم . گفت : چه خواب دیدی ؟ گفت : خواب دیدم كه با این دندانهای خودم گوشتهای بدن امام حسین علیه السّلام را دارم می كَنم . این مرد عالِم لرزید ، سرش را پایین انداخت ، یك مدّتی فكر كرد ، گفت : شاید تو مرثیه خوان هستی ؟ گفت : بله آقا . گفت : دیگر بعد از این یا اساساً مرثیه خوانی را تَرك كن یا از كتابهای معتبر نقل كن . تو با این دروغهایت داری گوشتِ بدنِ امام حسین را با این دندانهای خودت می كَنی . این لطف خدا بوده كه لااقلّ در این رؤیا به تو نشان بدهد.

مجموعه آثار شهید مطهّری ، ج 17 ، ص 71 تا ص 96