قضَيبِ مَمْشوق

قُضَيبِ مَمْشوق
آيت الله محمّد هادى معرفت
از جمله رواياتى كه به منظورِ كاستن از شأن و مقام نُبُوّت جعل شده است، حديثِ « قُضَيبِ مَمْشوق » [ شاخه درختى را كه باريك و بلند و بدون اعوجاج باشد قضيب ممشوق نامند و مقصود : چوبدستى است كه پيامبر اكرم صلّى اللهُ عليه و آله به دست مى گرفت . ] است . مرحوم صدوق در كتابِ « اَمالى » با سندى ضعيف اين روايت را از ابن عبّاس نقل كرده است . مى گويد : « هنگامى كه پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله در روزهاى آخِر عمر مريض شده بود به بلال دستور داد كه مردم را جمع كند . چون مردم اجتماع كردند پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله در حالى كه عمامه بسته بود و بر كمانِ خود تكيه زده بود در ميانِ مردم حاضر شد و بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى پروردگار ؛
فرمود : اى اصحاب ! من چگونه پيامبرى براى شما بودم ؟ آيا در ميانِ شما به جهاد نپرداختم ؟ آيا دندانِ پيشين من در جنگ نشكست ؟ آيا پيشانى من شكافته نشد ؟ آيا خون بر چهره من جارى نشد و محاسنم را فرا نگرفت ؟ آيا من از دستِ ناآگاهان امّتم سختيهاى فراوان نكشيدم ؟ آيا ميانْ بندِ محكم براى جلوگيرى از گرسنگى بر شكم نبستم ؟
اصحاب گفتند : البتّه كه چُنين كردى اى پيامبر خدا ! تو به خاطرِ خدا صبر كردى و رنج كشيدى و از مُنكراتِ الهى نهى كردى . خداى تو را بهترين پاداش دهاد !
پيامبر فرمود : و خدا شما را هم جزاى خير دهاد !
سپس فرمود : پروردگارم ـ عزّ و جلّ ـ قسم ياد كرده است كه از ستم هيچ ستمگرى نگذرد . شما را به خدا قسم مى دهم اگر در ميانِ شما كسى هست كه حقّى بر گردنِ من دارد برخيزد و از من قصاص بكشد . من قصاص در دنيا را خوشتر دارم تا قصاص در آخِرت در حضورِ فرشتگان و پيامبران را !
مردى به نام « سوادة بن قيس » از آخِر جمعيّت به پا خاست و گفت : پدر و مادرم به فدايت اى رسولِ خدا صلّى اللهُ عليه و آله روزى كه شما از طائف باز مى گشتيد به استقبالِ شما آمدم و شما در حالى كه بر شترى ويژه خود سوار بوديد « قضيب ممشوق » را در دست داشتيد و خواستيد آن را بر مركبِ خويش زنيد كه به شكم من خورد ، من نمى دانم كه عمدى بود يا سهوى ؟
پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله فرمود : معاذ الله كه من عمدى زده باشم ؛
سپس فرمود : بلال ! برو به منزلِ فاطمه و آن چوبدستى را بياور .
بلال به راه افتاد و در كوچه هاى مدينه فرياد مى زد : اى مردم چه كسى حاضر است خود را قصاص كند قبل از آنكه رستاخيز فرا رسد ؟ پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله دارد چُنين مى كند .
بلال با عجله درب خانه فاطمه عليها السّلام را كوبيد و گفت : اى فاطمه برخيز ! پدرت چوبدستى مخصوص را خواسته است .
فاطمه جلو در آمد و گفت : بلال ! پدرم با آن چه كار دارد ؟ حالا چه وقت خواستن آن است ؟
بلال گفت : اى فاطمه ! پدرت بر منبر رفته است و با اهلِ دين و دنيا وداع مى كند .
فاطمه فرياد بر آورد و گفت : آه ! چقدر مصيبتِ تو بزرگ است اى پدر ! مصيبتى براى فقيران و مسكينان و در راه ماندگان ! اى حبيبِ خدا و محبوب همه دلها !
آنگاه قضيب را به بلال داد و بلال به سوى مسجد آمد و آن را در اختيار پيامبر گذاشت .
پس پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله فرمود : آن پيرمرد كجاست ؟
پيرمرد برخاست و گفت : اينجا هستم پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا !
پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله فرمود : جلو بيا و چُنان قصاص كن كه راضى شوى .
پيرمرد گفت : يا رسولَ الله ! پيراهنت را از روى شكمت بالا بزن . پيامبر چُنين كرد .
مرد گفت : اى رسول خدا پدر و مادرم فدايت آيا اجازه مى دهى لبهايم را بر روى شكم تو قرار دهم ؟
پيامبر اجازه فرمود .
آنگاه پيرمرد گفت : از آتش روز قيامت به موضع قصاص از بدنِ پيامبر خدا پناه مى برم .
سپس پيامبر فرمود : اى سوادة بن قيس مرا مى بخشى يا قصاص مى كنى ؟
گفت : البتّه عفو كردم اى رسول خدا !
آنگاه پيامبر گفت : خداوندا از سوادة بن قيس بگذر ؛ همان گونه كه او از پيامبر تو گذشت » . [ شيخ صدوق ، الامالى ، مجلس 92 ، ص 567 و 568 ، شماره 6 . ]
اين روايت را ابن شهر آشوب نيز بدون سند در كتاب « مَناقب » آورده است . [ المناقب ، ج 1 ، ص 234 و 235 . ]
در ارزش اين حديث بايد گفت :
ـ نخست آنكه رجالِ سندِ صدوق در اين حديث اكثراً افرادى مجهول و يا ضعيف هستند .
ـ و ديگر آنكه متنِ اين حديث با اصولِ مذهب سازگارى ندارد ؛ چون در موردِ غير عمد ، قصاص تشريع نشده است .
ـ و سوم آنكه زدن با عصا اساساً قصاص ندارد .
گويا جاعلِ اين حديث اطّلاعى از مبانى شريعتِ اسلام نداشته است و شايد هم بنا داشته است با جعلِ داستانى اينچُنين دور از مبانى شريعت ، از مقامِ شامخ سيّد و سرور پيامبران بكاهد و منزلتِ والاى او را زير سؤال ببرد ؛ زيرا پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله هرگز به اجراى حُكمى كه در شريعت اسلام تشريع نشده است تن در نمى دهد !
از اين همه كه بگذريم « سوادة بن قيس » در زُمره اصحاب پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله شناخته نشده و شرح حال نويسان از او نامي نبرده اند . آري ابن حجر عسقلاني چيزى شبيه اين داستان را نقل كرده است ولى آن را يك بار درباره سواد يا سوادة بن غزيه انصارى و بار ديگر درباره سواد بن عمرو نقل كرده است ؛ آن هم بدين صورت كه پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله در جنگ بدر در حالى كه چوبه تيرى در دست داشت به منظّم كردنِ صفوفِ مجاهدان پرداخت . در اين حال از كنارِ سواد بن غزيه گذشت و ضربه اى بر شكم او زد .
سواد گفت : دردم آمد ؛ جُبران كن ! پيراهنت را بالا بزن !
پيامبر پيراهن خود را بالا زد . سواد جلو آمد و بدن آن حضرت را بوسيد و حضرت براى او طلب خير كرد .
ابو عمرو مى گويد : « اين داستان درباره سواد بن عمرو نقل شده است » .
ابن حجر مى گويد : « با اختلاف سبب ، تعدّد نقل مانعى ندارد .
عبد الرّزاق از ابن جريج از امام صادق عليه السّلام از پدرش نقل مى كند كه پيامبر در حالى كه مى گذشت و شاخه خرمايى به دست داشت ، ضربه اى بر سواد بن غزيه زد [ و ادامه همين داستان را نقل مى كند . ]
معمر از فردى كه نام او را نياورده ، از حسن ، شبيه اين داستان را نقل كرده است ولى فردِ موردِ اصابت را سوادة بن عمرو دانسته و گفته است : سواده سخن زشت بر زبان مى راند ؛ پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله او را نهى كرد . [ در ادامه ، اين داستان را آورده است كه ] روزى پيامبر با او برخورد كرد و با چوبى كه در دست داشت ضربه اى بر شكم او زد .
او گفت : يا رسولَ الله صلّى اللهُ عليه و آله جُبران كن !
پيامبر شكم خود را برهنه كرد و فرمود : قصاص كن !
آن مرد چوب را انداخت و شروع به بوسيدن شكم پيامبر كرد .
حسن مى گويد : اسلام ، او را از اين كار باز داشت » . [ الاصابه، ج 2، ص 95 و 96، شماره 3582 . ]
اين داستان را ابن جوزى به همين شكل كه صدوق نقل كرده است از ابو نعيم اصفهانى ذكر كرده است. او هم داستان را با تمام طول و تفصيل از وهب بن منبّه [ از داستان سرايان معروف است و از پايه گذاران اسرائيليات و جعل حديث محسوب مى شود . ] از جابر بن عبد الله و ابن عبّاس نقل كرده ولى به جاى سوادة بن قيس از فردى به نام عكاشه ياد كرده است . داستان ، آنگونه كه ابن جوزى آورده است ، طولانى تر از نقل صدوق و مشتمل بر غرايب بيشترى است .
ابن جوزى پس از آنكه قصّه را به طور كامل نقل مى كند مى گويد : « اين حديث جَعلى است . خدا جَعل كننده آن را عقوبت كند و لعنت بر آنان ، كه با گفته هايى چُنين به هم آميخته و بى محتوا بر چهره نورانى اسلام خدشه وارد مى كنند ؛ سخنانى كه هرگز نه لايق پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله و نه شايسته صحابه آن حضرت است . كسى كه متّهم به جَعل اين حديث است عبد المُنعم بن ادريس است . احمد بن حنبل مى گويد : او بر وَهَب دروغ مى بست و يحيى مى گويد : او كذّابى خبيث است » . [ الموضوعات ، ج 1، ص 295- 301 . ] اين داستان را به همين شكل ، جلال الدّين سيوطى نيز آورده است . [ اللئالى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة ، ج 1، ص 282 ـ 277 .]
[ تفسير و مفسّران ، محمّد هادى معرفت / خيّاط و نصيرى ، مؤسّسه فرهنگى التّمهيد ، چاپ دوم ، بهار 1385 ، ج2 ، ص 67 تا 70 ]
ياقوتنامه : مواردِ زير در متنِ كتابِ « تفسير و مفسّران » آمده است :
ـ به بلال دستور داد كه مردم را جمع كند . چون مردم اجتماع كردند .
ـ بلال ! برو به منزلِ فاطمه و آن چوبدستى را بياور .
ـ بلال به راه افتاد و در كوچه هاى مدينه فرياد مى زد : اى مردم چه كسى حاضر است خود را قصاص كند قبل از آنكه رستاخيز فرا رسد ؟ پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله دارد چُنين مى كند .
ـ اگر پيامبر (ص) مريض است و مردم نگرانند و در مسجد جمع شده اند ، بلال در كوچه با كدام مردم سخن مي گويد ؟!
ـ چرا بلال مأمور شده برود عصا را از فاطمه بگيرد ، حَسنين كجايند ؟
ـ طبقِ حديثِ « سدّ ابواب » همه درها به مسجد بسته شده غير از دربِ خانه پيامبر و دربِ خانه علي و فاطمه (ع) ، خانه اي كه دربش به مسجد النّبي باز است و صداي پيامبر را فاطمه مي شنود ، بلال ميانِ كوچه ها چه مي كند ؟
ـ اگر علي و فاطمه (ع) در جاي ديگر ساكن بوده اند ، چرا فاطمه (س) در مسجد حاضر نشده است ؟ مگر پيامبر دستور نداده ، مردم در مسجد جمع شوند ؟!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مردى به نام « سوادة بن قيس » از آخِر جمعيّت به پا خاست و گفت : پدر و مادرم به فدايت اى رسولِ خدا صلّى اللهُ عليه و آله روزى كه شما از طائف باز مى گشتيد به استقبالِ شما آمدم و شما در حالى كه بر شترى ويژه خود سوار بوديد « قضيب ممشوق » را در دست داشتيد و خواستيد آن را بر مركبِ خويش زنيد كه به شكم من خورد ، من نمى دانم كه عمدى بود يا سهوى ؟
در داستان « سفر رسول خدا به طائف » ذكر نشده كه آن حضرت با شتر رفته باشد . [ تاريخ پيامبر اسلام ، دكتر محمّد ابراهيم آيتي ، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ ششم ، پاييز 1378 ، ص 135 ـ 137 ]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مردى به نام « سوادة بن قيس » ... گفت : پدر و مادرم به فدايت اى رسولِ خدا صلّى اللهُ عليه و آله روزى كه شما از طائف باز مى گشتيد ...
سواده سخن زشت بر زبان مى راند ... گفت : يا رسولَ الله صلّى اللهُ عليه و آله جُبران كن !
وقتي كسي پيامبر را مخاطب قرار مي دهد ، صلوات فرستادن را كه با ضمير غايب بيان نمي كند . يعني ؛ بايد بگويد : اى رسولِ خدا صلّى اللهُ عليك و آلك !
اگر هم نويسنده در ميان نقل سخن ديگري صلوات مي فرستد يعني ؛ سخن او را از معنا مي اندازد . گاهي شده كه مثلاً ابوجهل ، پيامبر را مخاطب قرار مي دهد و جلو اسم پيامبر صلّى اللهُ عليه و آله مي نويسند .
پرچمها را نگاه كنيد ، هم پيامبر يا امام يا ... را مخاطب و منادي قرار داده اند ، هم ضمير صلوات يا سلام را غايب آورده اند !

مهـدي يـاقـوتيـان