نقد واقعيّت

آن که غریب زیست و غریب تر پَر کشید .
( داستان واقعی ) از : دكتر صادق زيبا كلام
هنوز هر بار که وارد کریدورهای دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی می شوم و از پلّه های قدیمی که از زمان رضاشاه تا به حال خم به ابرو نیاورده اند بالا می روم ، بی اختیار احساس می کنم که افضل را دومرتبه می بینم .
احساس می کنم عن قریب افضل با پاهای نیمه فلجش در حالی که دو دستی طارمی ها را گرفته و دارد به سختی پایین می آید با من سینه به سینه خواهد شد .نمی دانم در چشمانِ نافذِ این جوانِ تُرک که از روستای کوچکی بینِ بُناب و مَراغه می آمد چه بود که هنوز هر وقت به او و نحوۀ مرگش می اندیشم ترسی جانکاه با آمیزه ای از ناامیدی و خشمی فروخورده از نظام آموزشی دانشگاهی مان سراپای وجودم را می گیرد .
جزء ورودی های سال 72 بود . انصافاً که چه ورودی هایی بودند . هر کدام آیتی از هوش و ذکاوت و شاهکاری از استعداد . درخشان ترین استعدادهای اطراف و اکنافِ کشور ، از کرمان ، تبریز ، شاهرود ، نیشابور ، بابل ، بندرانزلی ، اصفهان ... و بالاتر از همه از روستایی بین مَراغه و بُناب ، همانجا که افضل در سال 52 متولّد شده بود و همانجا هم در یک روز گرفتۀ تابستان 79 ، خون گرمش بر روی آسفالتِ داغ کنار روستایشان ریخته شد .
همیشۀ خدا در دانشکده با کت و شلوار بود . یک کت و شلوار سُرمه ای که از بس آنها را پوشیده بود ، شُسته و اُطو زده بود ، مثل ورقِ استیل شده بودند . سال 71 دیپلمش را می گیرد و همان سال در رشتۀ پزشکی قبول می شود . امّا دلش همواره پیشِ علوم انسانی بود . در همان نیمه های راهِ ترم اوّل ، عطای پزشکی را به لقایش بخشید و سال بعد مجدّداً در آزمون شرکت نمود و واردِ دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد .
با زجر و مشقّتی جانکاه راه می رفت . بعدها فهمیدم که در بچّگی فلجِ اطفال می گیرد و به همین خاطر بود که راه رفتن برایش عذابِ الیم بود .
همیشه در نخستین جلسۀ کلاس با یکی ، یکی دانشجویانم آشنا می شوم . از محلّ تولّد و زندگی شان می پرسم .
نوبت به افضل که رسید گفت : از نزدیکی های مَراغه می آید .
گفتم : چه جالب . می دونی مَراغه یک جایگاه مهمّ در تاریخِ معاصر ایران داشته ؟
گفت : نه .
گفتم : پس تو چی می دونی ؟ مَراغه محلّ تولّد اصلاحاتِ ارضی بود . نام مَراغه ، یکی دو سال شب و روز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات بود . نام مَراغه یادآور سالهای 41 و 40 ، یادآور حسن ارسنجانی ، دکتر علی امینی و اصلاحاتِ ارضی است .
پرسید : استاد چرا مَراغه ؟
گفتم : این را تو به عنوانِ تحقیق پاسخ بده . چون سر کلاس نشسته بود متوجّه مشکل پاهایش نشدم . آنچه که توجّهام را جَلب نمود ، گیرایی و برقی از هوش و استعداد بود که در چشمانِ درشت و زیبایش به چشم میخورد . چشمانی جذّاب و نافذ که به ندرت روی بیننده تأثیر نمیگذارد .
عادت دارم که همۀ دانشجویانم را به اسم کوچک بشناسم . افضل تنها نامی بود که همان بار نخست به یادم ماند . کمتر به یاد دارم که قبلاً دانشجویی می داشتم که نامش افضل بوده باشد .
جلسۀ سوم چهارم بود که بعد از کلاس در دفتر نشسته بودم و پیپم را چاق کرده بودم که سروکلّۀ افضل پیدا شد . آنجا بود که برای نخستین بار متوجّه فلج بودن و ناراحتی پاهایش شدم . رو به رویم نشست و گفت : اجازه دارم سؤال کنم ؟
با سر جوابِ مثبت دادم و سؤالش را مطرح کرد . ناراحت شدم از سؤالش . زیرا سؤال خوبی بود و طرح آن به دردِ کلاس می خورد .
بهش گفتم : خوب بود این سؤال را سرِ کلاس مطرح می کردی .
سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت .
آن داستان یک مرتبۀ دیگر هم تکرار شد و افضل بعد از اختتام کلاس آمد به دفترم و سؤال کرد . اتفاقاً آن سؤالش هم پرسش خوبی بود . اینبار دیگر با لحنی حاکی از خطاب و عتاب بهش گفتم که : افضل تو چرا سر کلاس صحبت نمی کنی و پرسشهایت را آنجا مطرح نمی کنی ؟
مثل لَبو سرخ شد . چشمانِ جذاب و مردانه اش را به پایین انداخت . از بخت بد افضل ، آن روز ، روز زیاد جالبی نبود و خُلق و خوی من تعریفی نداشت . دلم گرفته بود ، خسته بودم و بعد از کلاس دو تا قُرصِ آسپرین قورت داده بودم . افضل را رهایش نکردم . با تحکّم و مثل یک آموزگار بداخلاق کلاسِ اوّل ابتدایی سرش هوار کشیدم که چرا جواب نمی دی ؛ چرا سر کلاس حرف نمی زنی ، نمی پرسی و ازت که سؤال می کنم به جای پاسخ دادن ، موزاییک های کفِ کلاس را می شمری ؟ حرف بزن .
نمی دانم چقدر طول کشید ؛ امّا افضل بالاخره حرف زد . با صدایی حُزن انگیز و لرزان و شکسته گفت : « بچّه ها به لهجه ام می خندند ؛ حتّی یکی از اساتید به مسخره بهم گفت : صد رحمت به فارسی حرف زدنِ پیشه وری . »
برخلافِ تصوّر خیلی از آدمها ، کلاسهای حقوق و علوم سیاسی دانشگاهِ تهران خیلی هم یکنواخت ، سرد و بی روح نیست .
اتفاقاً بعضی وقتها چیزهایی توی این کلاسهای بزرگ ، با سقفهای بلند و مملو از دوده ، سیاهی و آشغال اتّفاق می افتد که اگر نویسندۀ توانایی پیدا شود از آنها می تواند دستمایۀ یک نوشتۀ معرکه را بیرون بکشد . گاهی وقتها اساتید و دانشجویان ، سطح این قبلۀ امید میلیونها جوان پشت کنکوری که صعود بر این قلّۀ رفیع برایشان غایت و نهایت است را آنقدر پایین می آورند که آدم برای یک لحظه فکر می کند این جمع در حقیقت تشکیل شده از کوپن فروشهای میدانِ انقلاب که برای نهار یا استراحت آنجا جمع شده اند .
چه کسی می تواند باور کند در جایی که سرشیر علوم انسانی مملکت جمع شده به لهجۀ یک دانشجوی شهرستانی که فارسی را به زحمت و با لهجۀ غلیظ تُرکی یا کُردی صحبت می کند ، بخندند ؟ ولی افضل راست می گفت و این بار اوّل نبود که من با این مسئله رو به رو شده بودم . همیشه به این تیپ دانشجویان می گفتم که : آنها به خودشان می خندند ، اتفاقاً لهجۀ شما خیلی هم شیرین است ، اصلاً فارسی اصیل همین لهجۀ شماست و از این قبیل حرفهای ساده لوحانه امّا آن روز ، روز بدی بود . اصلاً حال و حوصلۀ این بچّه بازیها را نداشتم .
خیلی بهِم برخورده بود که به افضل خندیده بودند . منتهی بیشتر از همه از دست خودِ افضل عصبانی بودم .
گفتم : افضل ببین ، همۀ شما شهرستانیها یک اصل و نَسَبی لااقلّ دارید . مثلاً تبریز ، کرمان ، شیراز یا رشت ، دویست سال پیش ، پانصد سال پیش هم برای خودش جایی بوده ، فرهنگ و تمدّنی داشته ، ولی می شِه به من بگی تهران دویست سال پیش کجا بوده ، چی چی بوده ؟
من بهت می گَم تهران چی بوده : یک ده کوره بوده که تا قبل از اینکه آقامحمّدخان آن را پایتخت کند ، نه در هیچ نقشه ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزدِ مورّخی ، تذکره نویسی و یا در سفرنامه ای بوده . یک اصفهانی ، یک تبریزی و یک شیرازی می تواند بگوید من کی هستم ، تاریخم چیست ، از کجا آمده ام و کی بوده ام .
امّا تهرانیها چی ؟ اجدادِ ما تهرانیها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت طلب بی ریشه و بی اصل و نَسَب بودند که وقتی آقامحمّدخان ، فرماندۀ نظامی و پادشاه شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنۀ البرز به نام تهران رحلِ اقامت بیفکند ، آنها هم با او ماندند . آنان که اصل و نَسَب و جای درست و حسابی داشتند در پایتختِ بی نام و نشانِ جدید نمانده و به مناطق خود بازگشتند .
این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده اند و خودش در تهران متولّد شده به تو نمی گوید . اینها را کسی دارد به تو می گوید که مادرش مال « بازارچۀ نایب السّلطنه » ، پدرش مال محلّۀ « خانی آباد » و خودش وسطِ « بازارچۀ آب منگل » متولّد شده . یعنی قدیمی ترین محلّاتِ تهران . ولی واقعیّت آن است که ما نه ستّارخان داشتیم ، نه باقرخان ، نه حیدرخان عمواوغلی ، نه شیخ محمّد خیابانی ، نه ثقّة الاسلام و نه شهریار . شماها صد سال پیش یونجه خوردید امّا مقاومت کردید و تسلیمِ استبدادِ محمّدعلی شاه نشده و مشروطه را مجدّداً به همۀ ایران بازگرداندید .
و باز شماها در بهمن 1356 زمانی که آدمها توی دلشان هم هَراس داشتند که از گُل بالاتر به رژیم شاه بگویند ، قیام کردید و تبریز را عملاً چندساعتی گرفتید . کی به کی بایستی بخندد ؟ شماها بازار تهران یعنی ؛ مرکزِ ثقلِ اقتصادِ کشور را قبضه کرده اید . هر بازاری که سرش به تنش می ارزد تُرک است . یک سوپرمارکت ، یک خواروبارفروشی ، در هیچ کجای تهران پیدا نمی شِه که مال تُرکها نباشه . رستورانها ، کافه ها ، پیتزاپزیها ، چلوکبابیها ، ساندویچیها و ... همه تُرک هستند . مصالح فروشها ، ابزارفروشها ، لوازم یدکی فروشها ، پیچ و مُهره فروشها یکی پس از دیگری تُرک هستند . آذریها بدون شلیکِ یک گلوله تهران را نه تنها گرفتند ، بلکه خوردند . نوش جانتان ، چون عُرضه دارید و پُشتکار . امّا ما تهرانیها چی ؟ هیچ چی ، برو دمِ میدانِ انقلاب ببین همۀ مسافرکشها ، کوپن فروشها و آسمان جُلها همه بچّه های تهرانند . برو راه آهن ببین مسافرکشها که برای شوش ، بهشت زهرا ، پُل سیمان ، میدانِ خراسان و انقلاب داد می زنند همه لهجه های دِبش تهرونی دارند . نه یک کرمانی ، نه یک اصفهانی ، نه یک تُرک و نه یک رشتی میانشان نمی بینی . شما تُرکها بازار و اقتصادِ تهران را قَبضه کرده اید ، بچّه های تهران هم خطوطِ مسافرکشیهای تهران را قَبضه کرده اند . بلندپروازترین بچّه های تهران سر از گاوداری و خوک دونی در ژاپن درآورده اند و آنجا عَمَله شده اند . که تازه مدّتی است آنجا هم دیگر راهمان نمی دهند .
در خلالِ حرفهایم چند تا دیگه از دانشجویان هم آمده بودند و با من کار داشتند . همانجا ایستاده بودند و آنها هم گوش می کردند . اتفاقاً یکی دوتا از آنها دختر بودند و بچّه تهران . از آن تیپهایی که آدم فکر می کند مال ناف واشنگتن ، پاریس یا لندن هستند . دیگر به یاد ندارم چه گفتم ، فقط می دانم ساکت که شدم هیچ کدامشان نماندند و بدون آنکه حرفی بزنند رفتند . گفتم ؛ آن روز حال و حوصلۀ درستی نداشتم .
آن حرفها حدّاقلّ فایده ای که داشت افضل را به من نزدیک تر کرد . در آن تِرم و تِرم بعدش که افضل با من درس داشت ، اقلاً هفته ای یک بار می آمد پیشم . پُر از سؤال بود . پُر از ابهام بود . پُر از سرگشتگی بود . یک روز به اتّفاق چند نفر دیگر از بچّه ها در حالی که بحث می کردیم از دانشکده آمدیم بیرون . تا سر چهار راه فاطمی با من آمدند . آنجا افضل روی لبۀ حوضچۀ مقابلِ پارکِ لاله ، دیگه نشست . طبقِ معمول کُتش تنش بود و خیس عرق شده بود .
گفت : استاد به عمرم این قدر پیاده نرفته بودم . دستاشو محکم بر روی پاهایش می فشرد . آشکارا درد می کشید . بحث آن روزمان از توی کلاس شروع شد .
افضل می گفت که : استاد شما همۀ آنچه را که در دبیرستان به ما آموخته بودند بُرده اید زیر سؤال . عُصارۀ آنچه که ما در دبیرستان از تاریخ ایران یاد گرفته بودیم آن بود که هر مشکل و بدبختی که در مملکتِ ما اتّفاق افتاده ، خارجیها کرده اند . شما درست عکس این را می گویید و به ما نشان می دهید که هر بدبختی که به سر ما آمده نهایتاً ریشه در عملکردِ خودِ ما ایرانیها داشته و اساساً خارجیها کاره ای نبوده اند و ما دچارِ یک جور توهّم و مالیخولیا در موردِ خارجیها هستیم . مشکلِ دیگری که شما برای ما ایجاد کرده اید آن است که خیلی از شخصیّتهایی را که به ما آموخته بودند ، پَست ، پلید ، خائن ، وابسته ، مزدور و خراب هستند ، شما به نوعی تبرئه می کنید و در عوض خیلی از خوبها را با مشکل برایمان مواجه ساخته اید . بالاخره این وسط ما بایستی به حرفِ شما گوش کنیم یا به حرفِ وزارتِ آموزش و پرورش ، صدا و سیما و به حرفِ تاریخِ رسمی ؟
بحثمان از آنجا شروع شد که گفتم : به حرفِ هیچ کداممان ، بلکه می بایستی به عقل تان رجوع کنید . خودتان فکر کنید ، تجزیه و تحلیل کنید ، استدلالها و تحلیلهای مرا بچینید کنارِ همدیگر و مالِ دیگران را همین طور ، ببینید کدام منطقی تر است ؛ کدام دارای انسجام و منطق درونی هست ؛ و کدام بیشتر به دلتان می نشیند .
حرفِ دیگرم به افضل آن بود که : دانشگاه اساساً یعنی جایی که برای آدم سؤال طرح می کند ، پرسش به وجود می آورد .
افضل می گفت که : اشکالِ کلاس شما در این است که شما بیش از آنچه که به سؤالات پاسخ دهید ، برای دانشجویانتان سؤال مطرح می کنید . بیش از آنچه که دانشجو را راهنمایی کنید ، دانسته های قبلی اش را برایش ویران می کنید و مشکل این است که در خیلی از موارد چیزی هم جای آنها نمی گذارید ؛ فقط آنها را برایش بی ارزش و بی اعتبار می کنید .
به افضل گفتم : اتفاقاً استاد یعنی همین و دانشگاه هم یعنی همین و استاد یعنی کسی که بتواند در شما سؤال ایجاد کند ، کسی که بتواند آموزه های قبلی را با شکّ و تردید رو به رو سازد . استادی که نتواند در شاگردش سؤال ایجاد کند برای لای جرز خوب است . استادی هم که تصوّر کند پاسخ همۀ سؤالات را می داند و بَحرالعلوم است ، آنقدر بی سواد و بی مایه است که حتّی نتوانسته سؤالات را هم به درستی بفهمد . چون خیلی از سؤالات پاسخی ندارند . کارِ علم و عالِم به دنبال پاسخ رفتن است و نه لزوماً به دست آوردنِ پاسخ . زیرا برخلافِ علومِ کاربُردی ، در علومِ انسانی ، پاسخی برای سؤالات وجود ندارد . آنان که فکر می کنند پاسخها را می دانند ، در حقیقت سؤالات را به درستی نفهمیده اند . چه اگر پرسشها را به درستی دَرک می کردند و پی به معانی عمیقِ این پرسشها می بُردند ، در می یافتند که پاسخ به این پرسشها همواره در طولِ تاریخ دغدغۀ عُلما ، حُکما ، فیلسوفان و صاحبنظران بوده است و تنها چیزی که درخصوصِ این پرسشها وجود ندارد ، پاسخهای شُسته و رُفته و مشخّص است .
افضل هر روز بیشتر در دلم جای می گرفت و هر روز بیش از پیش به او علاقه مندتر می شدم . مدّتی خیلی جدّی افتاده بود به دنبالِ اینکه برود به دنبالِ فلسفه .
می گفت : می خواهم بدانم « هستی » چیست ؟ چقدر باهاش بحث کردم که به دنبالِ فلسفه نرود . بهش گفتم : بیا و این یک حرفِ مارکس را قبول کن که « مهمّ ، شناختِ هستی و جهان نیست ، بلکه مهمّ آن است که چگونه آن را تغییر دهیم . » بالاخره راضی اش کردم که در همان علوم سیاسی باقی بماند . کم کم علاقه مندش کرده بودم به سیرِ تحوّلاتِ سیاسی در ایران . هر بار که دنبالم لنگ می زد و از این طرفِ دانشکده به آن طرف می آمد ، احساس می کردم یک « شاگرد » بالاخره برای خودم پیدا کرده ام . انصافاً که استعداد داشت . بعد از لیسانس در دانشکدۀ خودمان فوق لیسانس قبول شد . شروع فوق لیسانسش مصادف با تحوّلاتِ دوم خرداد شد . مثلِ خیلی از دانشجویان دیگر ، برای نخستین بار به مسایلِ ایران علاقه مند شده بود .
چند بار پرسید : « حالا استاد شما فکر می کنید واقعاً خاتمی بتونه کاری بکنه ؟ »
همیشه از زیر پاسخ این سؤالش شانه خالی می کردم .
یک روز به طعنه بهم گفت : فرض کنید منم تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم ، بهم جواب دهید . خیلی بهم برخورد . چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی دادم . با خنده بهش گفتم « خراب شه این دانشکده که بعد از 5 سال تحصیلِ علومِ سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد ، اونی که می تونه کاری بکنه ، خاتمی نیست بلکه تو هستی و نه خاتمی . اون هایی که نشسته اند که خاتمی برایشان کاری بکند ، تا آخِر هم نشسته خواهند ماند و به قول بِرِشت « در انتظار گودو » خواهند ماند . »
مدّتی رفت تو نخِ ترجمه . مُصرّ بود که آثارِ غربی را ترجمه کند . یکی ، دوتا ترجمه کرد که انصافاً خوب بود . برای آدمی که به عُمرش هرگز پای به کلاس انگلیسی کیش ، تافل و « قانون زبان » نگذارده بود ، خیلی خوب انگلیسی می فهمید . بعضی جملات و پاراگرافها را مشکل داشت و از من می پرسید . با آن لهجۀ غلیظِ تُرکی اش وقتی انگلیسی می خواند غوغا می شد . بالاخره رأیش را زدم و نگذاشتم برود دنبالِ ترجمه .
بهش می گفتم : افضل ، تو اگر می رفتی سوربن ، آکسفورد ، هاروارد و منچستر ، یک کسی می شدی . من می خواهم که تو فکر کنی ، از خودت نظر بدهی ؛ از خودت اندیشه ، ایده و فرضیّه بدهی . نمی خواهم فقط هنرت این باشد که صرفاً بگویی دیگران چه گفته اند . اینکه بتوانی افکارِ افلاطون ، ارسطو ، لاک ، هابز ، میل ، روسو ، هابرماس و فوکو را به فارسی ترجمه کنی ، خوب است و فی الواقع ، خیلی هم خوب است . امّا این کارها را خیلی کسان دیگر هم می توانند انجام بدهند و انجام داده اند . امّا کار بهتر و بُنیادی تر ، کاری که ما در این 60 ، 70 سال که دانشگاه داشته ایم ، کمتر عُرضه و توانِ انجام آن را داشته ایم ، تولیدِ فکر و اندیشه و نقد و نظر و تجزیه و تحلیل از جانبِ خودمان بوده است . این کاری است که تو و امثال تو رسالتِ انجام آن را دارید .
سرانجام آن لحظه ای که همۀ عمرم انتظارش را کشیده بودم ، بعد از ظهر روز 24 دی 77 ، نزدیکِ ساعتِ 2 اتّفاق افتاد . این فقط من نبودم که شیفتۀ افضل و آن همه استعداد ، هوش ، قدرتِ تحلیل و درکش شده بودم . اساتید دیگر هم به تعبیری او را کشف کرده و شناخته بودند . خیلی دلم می خواست که افضل مرا به عنوانِ استادِ راهنمای پایان نامه اش انتخاب می کرد و آن روز بعد از ظهر افضل آمده بود که پیرامونِ پایان نامه اش با من صحبت کند . درست مثل دختر یا زنی که مدّتها در انتظارِ پیشنهادِ ازدواج و خواستگاری مردِ موردِ نظرش به سر بُرده باشد ، سعی کردم هیجانم را از پیشنهادش مخفی کنم . مِن مِن کُنان گفتم : من و تو به اندازۀ کافی با هم کار کرده ایم و بهتر است برای رساله ات با یک استادِ دیگر کار کنی . من هم کمکت می کنم . حال یا به عنوانِ استادِ مشاور یا همین جوری .
در پاسخم گفت : استاد اجازه هست بنشینم و قبل از آنکه چیزی بگویم نشست .
بعد گفت : « آقای دکتر زیباکلام اجازه دارم یک چیزی را بگویم » ؟ هیچ وقت افضل بهم « دکتر زیباکلام » نگفته بود . این اوّلین بار بود .
گفتم : چی می خواهی بگی ؟
گفت : می خواهم پاسخ حرفهای سال 72 تان را بدهم ؛ که در موردِ تُرکها ، فارسها و بچّه های تهران صحبت کردید . منتظر پاسخی نماند و با تُنِ صدا و حالتی که توی اون پنج سال ندیده بودم گفت که : شما آن روز خیلی چیزها در موردِ بچّه های تهرون گفتید ، امّا یک چیز را از قلم انداختید ؛ یا نخواستید بگویید . شما آن روز آنقدر تُند رفتید که به من اجازه ندادید بگویم : اونها که به لهجۀ من خندیدند اصلاً کجایی بودند . آقای دکتر زیباکلام ، برخلافِ تصوّر شما اونها تهرانی نبودند . نه اینکه تهرانیها همه « فرشته » باشند ، نه . امّا یک چیزی را امروز بعد از پنج سال زندگی در تهران فهمیده ام که شما در فهرستِ ویژگیهای تهرانیها آن روز از قلم انداخته بودید . شما به معرفت و لوطی گری بچّه های تهرون اصلاً اشاره ای نکردید . ضمناً دسته گلهایتان برای غیر تهرانیها خیلی هم دیگه بزرگ و بی قاعده بود . من در این پنج سال چه در دانشکده ، چه در کوی دانشگاه و خوابگاه و چه خیلی جاهای دیگه ، با بچّه های شهرستانهای مختلف آشنا شدم و سر کردم ؛ آقای دکتر زیباکلام ، اتفاقاً بچه های تهرون زیاد هم بد نیستند . این هم پاسخِ پنج سال پیشِ شما .
بعد رفت سراغ پایان نامه اش . گفت : می خواهد راجع به ایران کار کند و می خواهد که سوژه اش را من انتخاب کنم .
البتّه با شناختی که از او دارم . گفتم : راجع به « آزادی » کار کن .
گفت : این که ایران نیست ، این می شود حوزۀ اندیشۀ سیاسی و فلسفه .
به طعنه بهش گفتم : نه واقعاً مثل اینکه دیگه جدّی ، جدّی خیلی چیزها یاد گرفته ای . از تهِ دل خندید و گفت : استاد چرا وقتی شما مرا مسخره می کنید ، من هیچ وقت ناراحت نمی شوم ؟
گفتم : برای اینکه استادت هستم و بهت علم آموخته ام .
گفت : اساتید دیگر هم بهم خیلی مطلب یاد داده اند ، امّا اگر احساس کنم دارند مسخره ام می کنند قطعاً تحمّل نمی کنم ؛ همچُنان که یکی ، دو بار نکردم .
گفتم : شرح شاخ و شانه کشیدنهایت را سر کلاس ... و ... شنیده ام ؛ از هنرهایت دیگر نمی خواهد برایم تعریف کنی .
بعد در حالی که دو مرتبه حالتِ همان پسربچّه ای را که سال 72 از روستاهای اطرافِ مراغه آمده بود و خجالت می کشید حرف بزند که به لهجه اش بخندند را به خود گرفته بود ، گفت : نه استاد دلیلِ اینکه از تمسخرها ، طعنه ها و حرفهای شما هرگز آزرده نشدم چیزی دیگری است . آدم طبیعتاً وقتی استادی را می بیند که منظماً و همیشه به مستخدمهای دانشکده سلام می کند ، آن وقت باید خیلی احمق باشد که از تمسخرهای چُنین استادی برنجد . اتفاقاً من قبل از اینکه متوجّه درس شما بشوم ، متوجّه سلام کردنتان به مستخدمهای دانشکده شدم . عاشق این کارتان شدم . از آن تقلید می کنم ، در دانشکده ، در کوی و در هر کجا که مستخدمی را می بینم به او سلام می کنم .
گفتم : ببین باز هم آن وقت می گویند که دانشگاه دارد جوانان ما را منحرف می کند .
پرسید : روی چه چیز آزادی برای رساله ام کار کنم .
گفتم : روی اینکه ما ایرانیان از آزادی چه درک و استنباطی داریم ؟ فکر می کنیم آزادی یعنی چی ؟ و با آن چه کار بایستی کرد ؟
گفت : ما یعنی دقیقاً کی ؟
گفتم : نخبگان سیاسی ، علما ، صاحبنظران و رهبران سیاسی ، نویسندگان و روشنفکران . درک اینها از مقولۀ آزادی را در مقاطع مختلف مورد مقایسه قرار بده . ببین مثلاً یک روشنفکر ، یک عالم دین ، یک آزادیخواه در عصر مشروطه چه درک و تصوری از آزادی داشته و امروز چه تصوّری دارد .
اولاً آیا ادراکاتِ بخشهای مختلف نخبگان فکری و سیاسی جامعه از آزادی یکسان است یا نه ؟ بعد اینها را در مقاطع مختلف مقایسه بکن . اگر تفاوتها زیاد باشد ، کار بعدی آن می شود که چه علل و عواملی باعث می شوند تا برداشت یک روشنفکر یا رهبر دینی از برداشت و درک یک روشنفکر یا رهبر دینی دیگر متفاوت باشد .
ثانیاً اگر معلوم شود که درک ما نسبت به مقولۀ آزادی نسبی و به مرور زمان درحال تغییر است ، اسباب و علل به وجود آمدن این تغییر کدام هستند ؟
گفت : استاد کار جالبی است امّا فرضیّه نداریم ؛ چه کار کنیم ؟ این را که به همین صورت اساتید گروه نمی پذیرند چون می گویند فرضیّه ندارد .
گفتم : تو برو کار را شروع کن ، گروه با من ، یک جوری مثلِ همیشه یک فرضیّۀ الکی دست و پا می کنم و به خوردشان می دهم .
بعد که افضل رفت ، احساس مطبوعی بهم دست داده بود . احساس می کردم اینکه دانشجویی مثل افضل مرا به عنوانِ استاد راهنمایش انتخاب کرده باعث می شود خستگی از تنم به در رود . احساس می کردم واقعاً کسی هستم برای خودم . احساس می کردم بهم یک مدالِ بزرگ افتخار علمی دادهاند .
کم کم دورۀ فوق لیسانس افضل داشت تمام می شد و من بایستی برایش فکر کار و استخدام می کردم . افضل نظر مرا در مورد دکترا در ایران می دانست . بارها گفته بودم ، دکترا در ایران یک دروغ بزرگ است . هرکس برای ادامۀ دکترا در داخل یا خارج ازم می پرسید ، بدون درنگ می گفتم که : اگر می خواهی واقعاً درس بخوانی و چیزی یاد بگیری حتماً برو خارج . امّا اگر هدفت بیشتر ، گرفتن مدرک است تا یاد گرفتن و علم و آگاهی ، خوب همین جا بمان و دکترایت را بگیر . مطمئن بودم برایش یک کار تحقیقاتی توی یک بنیادی ، نهادی و دستگاهی می توانستم جور کنم و همین که افضل چند هفته ای آنجا کار میکرد ، خودش را نشان می داد ، جا می افتاد . این اطمینان زیاد از حدّ من باعث شد که مثل خرگوش در مسابقه اش با لاک پشت به خواب غفلت فرو روم . باورم نمی شد که عُرضه ندارم برای افضل یک کاری پیدا کنم . خیلی گشتم ، خیلی زیاد . امّا افضل نه وابستگی داشت و نه عضو نهاد یا تشکیلاتی بود . وضعیّت فلج بودن پاهایش هم مزید بر علّت می شد . اگر کسی بهم می گفت تو نخواهی توانست برای افضل یک کاری با حقوق ماهی 50 ، 60 تومان که مخارجش را تأمین کند پیدا کنی ، باور نمی کردم و حاضر بودم هر قدر که می خواهد با او شرط بندی کنم که موفّق می شوم . اما هر روز که می گذشت ، بیشتر با این واقعیّت تلخ رو به رو می شدم که شوخی شوخی مثل اینکه نمی توانم برای افضل یک کاری پیدا کنم . افضل با هوش و ذکاوتی که داشت متوجّه شده بود و خودش به تکاپوی یافتن کار افتاد . چند هفته و بعداً سه ، چهار ماه شد که افضل را ندیدم . برایم تعجّب آور بود . هرگز سابقه نداشت که این مدّت همدیگر را نبینیم . حتّی افضل به مراغه هم که می رفت با من تلفنی تماس می گرفت . تا اینکه یک روز یکی از همدوره ها و دوستان افضل بهم اطّلاع داد که افضل در تبریز مشغول به کار شده . او در امتحانِ مُمیزی وزارت دارایی قبول شده و حالا هم به عنوان کمک مُمیز در دارایی تبریز مشغول به کار شده است .
وقتی این را شنیدم بی اختیار به یادِ « آری چنین بود برادر » شریعتی افتادم . روایتِ انسانها ، موجودات ، جوامع ، فرهنگها ، تمدّنهایی که نفرین شده هستند و همواره بایستی بدبخت و درمانده باقی بمانند . من کاری به مسایل سیاسی ندارم ، امّا جامعه ای که « افضل » آن برود و کمک مُمیز دارایی تبریز شود ، به نحو حُزن انگیز و احمقانه ای اولویّتهایش را گم کرده است . جامعه ای که بهترین ، بهترینهایش را و نُخبه ترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می کند که برود کمک مُمیز دارایی شود ، چه جوری می خواهد ژاپن ، فرانسه ، آلمان و ایتالیا شود ؟ آیا هیچ شانسی دارد که حتّی ترکیه ، مکزیک یا پاکستان شود ؟ من مُرده شما زنده ، با این اولویّتها به پای بنگلادش هم نخواهیم رسید . فقط دعا کنیم این نفته باشه ، که بفروشیم و بخوریم ؛ چون خدائیش خیلی بی مایه هستیم ، خیلی . فقط ادّعا داریم و خالی بندیم . توی همه جای دنیا یک روالی هست ، یک نظم و نَسَقی هست که افراد خوش فکر ، با استعداد و ممتازشان را جذب و جلب می کنند . نمی گذارند هر روز بروند و پَرپَر شوند . حتّی توی حبشه و کشور دوست و برادرمان بورکینافاسو هم فکر کنم دانشجویان و فارغ التحصیلان ممتازشان را یک خاکی بر سرشان می کنند و همین جوری رهایشان نمی کنند .
احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار ، سخنرانی و مصاحبه مسئولین درخصوص جذب و جلب استعدادهای درخشان ، فرار مغزها ، توطئه های استکبار جهانی برای جذب متخصصین ایرانی بشنوم ، یا الفاظ رکیک می دهم یا هرچه را که همۀ عمرم خورده ام ، بر روی پرمدّعای خالی بندشان شکوفه می زنم .
فقط یک بار دیگر افضل را دیدم . اواخِر فروردین یا اوایل اردیبهشت 79 بود . یک روز صبح که از کلاس می آمدم بیرون جلوی در منتظرم بود . دلم می خواست بدنِ لاغر و نحیفش با آن پاهای فلجش را در آغوش می گرفتم و او را محکم به خودم می فشردم . واقعاً دلم برایش تنگ شده بود . به جای همۀ اینها دستش را محکم فشار دادم و برای چند لحظه ای دستش را رها نکردم . هیچ نگفت . بعد که آمدیم به اطاقم گفت : استاد معذرت می خواهم ، چاره ای نداشتم ، باید می رفتم . حقیقتش پدرم پیرتر و زارتر از آن هست که باز ازش پول بگیرم . حالا یک مدّتی هستم ؛ شاید جور بشه برم دانشگاه آزاد مَراغه یا بُناب یا یکی دیگه از شهرستانهای اطراف تبریز و به صورت حقّ التدریس درس بدهم . بعد دیگر هیچ چی نگفت . قیافۀ من نشان می داد که تو دلم چه می گذشت .
بهش گفتم : می دونی چیه ؛ یک چیز دیگه راجع به بچه های تهران است که باز از قلم انداختیم . خیلی بی عُرضه هستند ؛ یا حدّاقلّ من هستم . فکر نمی کردی نتوانم دست و بالت را در یک جایی بند کنم ؛ حقیقتش خودم هم فکر نمی کردم آنقدر بی عُرضه و بی دست و پا باشم .
بعد یک مرتبه افضل غرّید گفت : استاد جلوی من راجع به خودتان اینجوری حرف نزنید . من بر می گردم . من شاگرد شما هستم ، شاگرد شما می مانم و روزی که شما نیستید ، من دنبال کارهایتان را می گیرم ، اینکه آخر دنیا نیست .
گفتم : نه اتفاقاً آخِر دنیا است . آخِرهای دنیا همیشه همین جوری شروع میشن ؛ یک نفر را بزرگ می کنی ، بعد فارغ التحصیل می شود ؛ بعد می رود دارایی تبریز ؛ بعد ازدواج می کند ؛ بعد با آن حقوق که نمی تواند در تهران زندگی کند ؛ بعد بچّه دار می شود ؛ بعد دیگر حتّی آنجا هم نمی تواند برایت کار کند چون بایستی شبانه روز بدَود که زن و بچّه اش را تأمین کند و بعد هم علی می ماند و حوضش . نه افضل ، همیشه همین جوری بوده . حالا می توانی بفهمی « ما چگونه ما شدیم » و ژاپن چگونه شد ژاپن .بعد دیگه افضل را ندیدم .
چند بار تلفنی تماس گرفت . گفت : رساله ام آماده است برای دفاع ، امّا دانشکده مجوّز دفاع نمی دهد چون در مهلت مقرّر نتوانسته ام آن را آماده کنم . گفت : بایستی بیایم تهران و فُرم تمدیدِ مهلتِ پایان نامه را بگیرم و علّت تأخیر را بنویسم و شما موافقت کنید و برود در شورای گروه .
گفتم : نیازی به آمدنت نیست ، من خودم انجام می دهم . فُرم را گرفتم و در قسمتی که پیرامونِ علّت تأخیر در انجام رساله خواسته شده بود نوشتم : چون برای استادِ راهنمای رساله مشکلات و گرفتاری های زیادی به وجود آمده بود ، لذا دانشجو نمی توانسته از نظراتِ وی استفاده نموده و نتیجتاً کار عقب می افتاد . روزی که تقاضای تمدیدِ افضل در گروه مطرح شد ، دکتر احمدی مدیر گروه مان با لهجۀ شیرین مشهدیش گفت : « دکتر زیباکلام این خطّ شماست که ؛ این را دانشجو خودش بایستی پُر کند و او بایستی توضیح دهد که چرا تأخیر کرده ، دانشجو بایستی بنویسد که برایش مشکلات پیش آمده و شما آن را تصدیق کنید و گروه هم می پذیرد . اینجا به جای اینکه دانشجو بنویسد برایش مشکل پیش آمده ، شما نوشته اید برای خودتان مشکل پیش آمده ، یعنی چه ؟ »
رئیسِ ما ، دکتر احمدی ، مدیرِ دقیقی است ، امّا نمی دانم آن روز توی چشمهای من چی دید که کوتاه آمد و زیر لب گفت : خیلی خوب تصویب شد .
چند روز بعد افضل تماس گرفت . پرسید : استاد چی شد ؟ گروه قبول کرد مهلتِ انجام رساله تمدید شود ؟
گفتم : آره .
با خوشحالی پرسید : استاد ببخشید ، حتماً کلیشۀ همیشگی دانشجویان را نوشتید که چون منابع این تحقیق کم بود دانشجو نیاز به فرصتِ بیشتری برای انجام تحقیق داشته است ؟
گفتم : نه .
با تعجّب پرسید که : استاد سرکار رفتنم را که ننوشتید ؟
گفتم : نه .
با نگرانی پرسید : استاد چی نوشتید ؟
گفتم : افضل چه فرقی می کنه ؟ نظام دانشگاهی که آنقدر وَرشکسته و بدبخت است که نمی پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده ، امّا متّه به خشخاش می گذارد که چرا دوماه یا چهارماه دیرتر می خواهد دفاع کند ، آیا اهمّیّتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید و چه بنویسد ؟ امّا چون خیلی علاقه مندی بهت می گویم چه نوشتم . نوشتم برای استاد راهنما مشکل و بدبختی پیش آمده بود .
گفت : استاد ، جانِ من راست می گویید ؟
گفتم : آره .
گفت : نوشتید چه مشکلی برایتان پیش آمده بود ؟
گفتم : تو باید حالا همه چیز را بدانی ؟
گفت : استاد تو را خدا بگویید دلم یک ذرّه شد .
گفتم : آخه خصوصی هست .
گفت : نه استاد ، بگویید .
گفتم : نوشتم رفته بودم برای زایمان .
افضل قرار بود تیرماه 79 بیاید برای دفاع . مجوّز دفاعش از معاونتِ آموزشی دانشگاه آمده بود و از اساتید مشاور و مدعوّین هم من برای دفاع وقت گرفته بودم ؛ امّا جلسۀ دفاع هرگز برگزار نشد .
یک روز قبل از حَرَکَت به سمتِ تهران ، افضل می آید به روستای رُشِ بزرگ که محلّ زندگی اش بود ؛ روستایی میانِ مَراغه و بُناب . فکر کنم می آید که از پدر و مادرش خداحافظی کند برای حَرَکَت به تهران . حدود ساعت 30/1 بعدازظهر سر جادّۀ روستایشان از اتوبوس پیاده می شود . درحالیکه عَرضِ جادّه را با پاهای فلجش ، مثلِ همیشه آهسته عبور می کرده ، اتومبیلی با سرعت به او نزدیک می شود . افضل که نمی توانسته بدَوَد یا حتّی تند برود ، درست وسطِ جادّه قرار داشته که اتومبیل به او برخورد می کند . به احتمالِ زیاد ، افضل مرگش را جلوی چشمانش برای چند ثانیه می بیند . امّا نمی توانسته بدَوَد . اتوبوس رفته بوده و کسی هم به جز افضل از اتوبوس پیاده نمی شود . بنابراین ، صحنۀ تصادف را هیچ کس نمی بیند . پیکر ضعیف و لاغر افضل به هوا پَرتاب می شود و سپس کفِ آسفالت داغ جادّه میان مَراغه و بُناب ولُوْ می شود . صاحبِ اتومبیل که آدم باوجدانی بود ! با همان سرعت به حَرَکَت خودش ادامه می دهد . نخستین کسانی که افضل را می بینند ، بعدها می گویند که حرف می زده ، امّا بهشدّت دچارِ خونریزی بوده . هیچ کس جُرأت نمی کند به وی دست بزند . حدودِ یکی دو ساعتی همان طور بوده تا سرانجام او را به بیمارستان می رسانند امّا ظاهراً همانجا فوت می کند .
دانشکده در تیرماه تعطیل بود و من هم به نُدرت می آمدم . ظاهراً یکی دوتا از دوستانِ افضل پارچۀ سیاهی را جلوی در دانشکده نَصب می کنند و من بیخبر می مانم . حدودِ سه ، چهار هفته بعد من به دانشکده آمدم و هیچ خبری و علامتی از مرگِ افضل نبود . سر پلّه های اصلی دانشکده خانم برزنده ، مسئولِ بخشِ تحصیلاتِ تکمیلی دانشکده را دیدم و از وی پرسیدم : خانم برزنده پس دفاع افضل یزدانپناه چی شد ؟ گفتید که مجوّز دفاعش هم که آمده .
گفت : آقای دکتر اون که بندۀ خدا مُردِش ، می گن تو راهِ آمدن به تهران رفته زیر ماشین .
بعضی وقتها من از بی غیرتی و پوست کلفتی خودم خجالت می کشم . آن لحظه که خانم برزنده اینها را گفت ، یکی از آن لحظات است . هیچی نگفتم ، آنقدر خونسرد بودم که خانم برزنده فکر کرد من کُلّ ماجرا را می دانم . بچّه که بودیم توی کوچه فوتبال بازی می کردیم . بعضی وقتها لگد می خورد به ساقِ پاهایمان و از فرطِ شور بازی ، آن موقع اصلاً درد حالی مان نمی شد . امّا شب که می خواستیم بخوابیم تازه زُقزُق و درد شروع می شد . مرگِ افضل هم برایم این جور شد . حتّی از خانم برزنده حال فرزند و مادرش را هم پرسیدم . فقط احساس کردم که بایستی برم آنجا . بایستی برم سرِ خاکش . به تدریج بیشتر فهمیدم چه شده . به یکی دو تا از دانشجویانم که همدورۀ افضل بودند سفارش کردم که مراسمِ چهلم افضل را چند روز قبلش به من بگویند و آدرسِ رُش بزرگ را هم گرفتم . روز چهلمش به اتّفاق دو تا از دخترانم از تهران حَرَکَت کردیم و درست ساعتِ 30/1 بود که رسیدیم به حسینیّۀ بزرگی که وسطِ روستای افضل بود .
پدرش وقتی مرا دید با اشک و ناله به تُرکی گفت : افضل جان برای ما بلند نمی شوی لااقلّ برای استادت بلند شو ، آن استادت که همیشه از او حرف می زدی . از تهران آمده ، پسرم پاشو نگاهش کن.
بعد از مراسم به اتّفاق بستگانِ افضل به منزلش رفتیم ، به اُتاقش و جایی که افضل شبها و روزهای زیادی را در آنجا سپری کرده بود . بستگانش به زحمت فارسی حرف می زدند و پدرش آشکارا تاب برداشته بود . کم کم نزدیک عصر می شد . قبل از بازگشت بر سرِ مزارش رفتم . قبرستانِ رُش بزرگ بر روی یک تپّۀ بلندی قرار گرفته که چشم انداز جالبی به اطراف دارد . قبرِ افضل بالای تپّه است ، جایی که رُش بزرگ را می شود قشنگ دید . حتّی آدم بیشتر که دقّت کند در آن دوردستها می تواند ، حسن ارسنجانی ، علی امینی ، مَراغه و اصلاحاتِ ارضی را هم ببیند . سنگِ قبرش بزرگ است و بر روی آن اشعاری را که خودِ افضل سروده بود نوشته اند . اشعاری نَغز و دلنشین .
برادرانش گفتند : که خیلی شعر می گفته و نوشتنی هم زیاد داشته .
دلم می خواست من هم یک جمله روی سنگِ مزارش اضافه می کردم : اینجا محلّ به زیر خاک رفتنِ امید و آرزوهای یک استاد است که چند صباحی فکر می کرد گُمشده اش و شاگردش را پیدا کرده است .
از افضل فقط برایم مشتی خاطراتِ تلخ و شیرین و کوله بار دردناکی از حسرت و ناامیدی برجای مانده است . روی قفسۀ کتابخانۀ دفترم در دانشکده یک رسالۀ جلد قرمز قرار گرفته که بر روی آن نوشته شده « پایان نامۀ کارشناسی ارشد افضل یزدان پناه » ، عنوان : « اندیشۀ آزادی در گفتمانِ نخبگانِ سیاسی و رهبرانِ دینی ایرانِ معاصر » به راهنمایی دکتر صادق زیباکلام ، دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ، تیرماه 1379 .
برگرفته از : صادق زیباکلام ؛ گفتن یا نگفتن ( مجموعه گفتگوهای سیاسی از صادق زیباکلام ) ؛ چاپ نخست ؛ تهران : روزنه ، 1379

مهـدي يـاقـوتيـان